همچنان - راس ساعت تاخیر -

 
زیکزاک
نویسنده : محمد رفیعی - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
 
  اتوبوس که ایستاد
فیروزه در تدارک آبی بود
از چهار بخیه به این طرف
هر چه ریخت
آب بود
 و
از این کوک به آنور
هر چه داشت
شور


در پیامهای بعدیش
عکس تن به آب خواهد داد
و یک دلفین از گوش تلفن بیرون خواهد پرید


دیروز من خودم چند بار
دیروز من چند بار خودم
چند بار دیروز من خودم


مهم این بود که بلیطها برگشتند
و ایستگاه
چند من
تا دنبالم قدم میزد

 
comment نظرات ()
 
 
خطابه های گرد بر ضمایر سانتی مانتال
نویسنده : محمد رفیعی - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳
 
چراغهنگام لزج  !
تو غیرتی به درخشش مارک جین ات
به تنیدگی تار و دودت
در آتش بس کن قدوم این اسپرم
آسمان بار امانتی که البته از مرز تنی میاورد
آسمان ای آسمان !
برگرد به پشت !
پشت کن به گردی از راه میریزد ِ این سرمه ی چشم
لجنمال معصوم !
قدیسه ی معلق در پراکندگیهای روایات !
کتاب !
ام الرئوس چند ضلعیهای بادامی !
برایم وودکا بریز !
من این بدنلرزهای تن جامعه ات را بر جامه ای چکانده ام دیشب

ارگاسم تحلیلی کارتن خواب  !

 
comment نظرات ()
 
 
انسان نمای طبیعت پردازی
نویسنده : محمد رفیعی - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٤
 

بهار کهنه های درخت را نو میکند    با شب

به زور   روزمان به روز نمی رسد

آروغت را بزن طفلک !


 
comment نظرات ()
 
 
مسکو منهای 30 درجه
نویسنده : محمد رفیعی - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
 

 

با ریدنِ    باران
شهر    رنگ دیگری گرفت
من از توی لغتنامه خیس میخوردم
جهان ترجمه میشد
تهران

بی سبب بوی کارگر شمالی میداد

 

 

 دلهره ی فواره ها از با باد بلند شدن

 

هوایی در تنش نمانده بود
من دلهره ی طوفان داشتم
و چیز دیگری در سر

 تکانه ای

نیست در من
از چه میلرزی رفیق ؟؟


زایمان آبها طولی نمیکشد
که سر میرود
سر میخوریم


همه


بچه که آروقش را زد
آنوقت میرویم
میرویم تا پروتاگوراس
هفت اقلیم فلسفه را
سفسطه نکن !!

 

 

نه نکن!

من قرار است به زودی

به درک خود
 قرار است بلرزم
با هر بادی که شد


 
comment نظرات ()
 
 
1- پشت پیاده ها سوار شدیم 2- برای چند دوست که گاهی از چشمهایم میریزند
نویسنده : محمد رفیعی - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
 

1)

فلش بزن که بکِ صندلی من خوابید
فلش بزن به عقب، به : مسافری خندید

آهای مرد خیابان ! آهای راننده !
پدال ترمز تو در خیال من خشکید

نرو جلو ! که تمام مسیرها بسته ست
بیا عقب ! عقب ِ آن کسی که می رقصید

چراغ ترمز تو تا همیشه روشن باد
چراغ خانه ی من را مسافری دزدید

عجب درخت بلندی شکسته در این راه
عجیبتر ! من و تو را کسی نمیفهمید

بیا عقب بنشین ! پشت صندلی امن است
بیا به دست تو فرمان ،کمی به خود چرخید

فلاشر عقبت هم به راست و چپ گیر است
نه ،  بوق نه ! به جریمه شدن نمی ارزید

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
که پای گور تو انگور ما نمیگندید

عجب شراب بنفشی ! عجب زمستانی
و چای تازه دمی  که ، مرا نمی چائید

فلش بزن به عقب ! سمت یک تصادف نو
فلش بزن که خیابان به نور می پاشید

کسی که حرکت ما را به سمت تو آورد
همان مسافر مستی ست که به من خندید

پیاده آمده ام تا مسافرت باشم
مرا ببر به جهنم ! به منزل خورشید

فلش بزن به عقب تر ! به ماه به مهتاب
فلش بزن به تصادف! به هاله های  سپید

فلش بزن به سیاهی ! که نور میگیرد
بزن ! بزن ! به تمام هر آنچه گرم و سفید

بیا و صندلی ام را کمی بخوابان تر !
بیا که صندلی ام بیش از این نمیخوابید

نگفت ، خواب مرا توی آینه چک کن ؟
مسافری که ترا توی آینه میدید

 

2)

فنجان چای آخرمان سرد میشود
دندان خنده های کسی زرد میشود


لبخند کودکانه و معصوم ما دوتا
آغشته به دوا وتل و گرد میشود

دیدت به روزنامه و کاغذ عوض شده
- این مرد از میان شما طرد میشود -

چیزی شبیه موی سیاهت، گره گره
میپیچدم به خویش و فقط درد میشود

دارم به جمله های خودت فکر میکنم
دارم به : این پسر به خدا مرد میشود !

دارم به شاخه های تنت سبز میشوم
اما درخت مثل خودت زرد میشود

این قصه مثل صورت مردی شده ست که ،
او آخرش به جای  ((تو))  آورد میشود

این قصه نیست . مثل همین چای داغ ما
شعریست مرده مثل خودت ، سرد میشود


 
comment نظرات ()
 
 
تغزل های گه گاهی
نویسنده : محمد رفیعی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

با نعره پنجه های تو را ببر، میکِشم

تصویر چشمهای تو را ، ابر میکِشم

 

باران همیشه نقش تو را پس نمیدهد

-دارم - برای نقش ِ دلم  صبر میکشم

 

وقتی که اختیار من از دست می رود

با پای خویش، تن به دلِ جبر میکشم

 

یعنی فرای آینه تکثیر می شوم

 در زیر سنگهای تو یک قبر میکشم

 

دستم نمی رسد به حوالی آسمان

دریا کم است ، جای تو یک ابر میکشم

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرگ دیالکتیک زیر چتر یک غزل
نویسنده : محمد رفیعی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳
 

نقطه ای در انفصال و اتّصال دردها

نطفه ای از جنس غیر از ما، زنان یا مردها

 

دانه ای نامشترک در گردش تسبیح عشق

خانه ای پشت نبرد مهره های نردها

 

جمع اضداد و زوایا و مکان ها و - زمان -

یک عدد آزاد از تعریف زوج و فردها

 

قطره ای پشت حباب وهم، بیرون از خیال

ذره ای ، ماهیّتی ، غیر از غبار و گردها

 

معنی ناممکن یک فصل دیگر در زمان

فهم خارج از دوئیها، گرمها یا سردها

 

حرف چیزی شد که نه روز است و نه شب می شود

ابتدا و انتهای قصّه ی شبگردها

 

جمله ای با این حروف و  لُکنتی با این زبان !

فصل پنجم می رسد، ما بین سبز و زرد ها


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : محمد رفیعی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

در خواب، زنی از کشیدگی رانم زاییده میشد.لذتی که میرفتم تا بچشم او را پدید می آورد.ومن میپنداشتم که آن لذت از اوست.

(در جستجوی زمان از دست رفته-مارسل پروست)

به یاد مهدی سحابی هنرمند و مترجمی که دیگر در میانمان نیست.


 
comment نظرات ()